نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

تولد محدثه جون

سلام دختر نازم؛ می خوام از یه روز خوب و به یاد موندنی برات بگم.روز 26 خرداد عمه جون و عمو جون برای محدثه  کوچولو جشن تولد گرفتن.  تولد محدثه جون با تم بستنی بود.خود محدثه کوچولو هم بستنی شده بود .همه چیز خیلی خوب بود و تو هم برای خودت حسابی حال کردی و کلی رقصیدی و خوش گذروندی   وقتی رسیدیم خونه محدثه جون عمه جون زحمت کشیدن با بستنی پذیرایی کردن وشما هم حسابی خوش به حالت شد. نوشیجونت عشقم اینم مثل اینکه میز تنقلاته آخ جانمی جان تا کسی نیومده یزله ازین خولاکی ها بخولم محدثه جون بیا شیلینی پنجره ای بخولیم باشه نیکا جون ابل بخولیم بعد بلیم بلقصیم ...
19 تير 1394

مامانو جونم تولدت مبارک

سلام مامانو جونم؛ من و بابادو باصورت پر از لبخندمون و با هزاران احساس دوست داشتنیمون نسبت به تو مامانی مهربون، عشقمون و بهت هدیه میدیم و همیشه عاشقونه دست تو دست هم کنارت میمونیم و میدونیم همین برای تو بس است... مامان جونم تولدت مبارک مامانی جون حتم دالم اگه خودت بودی با اون احساس قشنگ مادرانت درباره این عکس این جوری می نوشتی: خوشبختی یعنی اینکه با دخمل کوچولوت شمع فوت کنی خوشبختی یعنی اینکه دخملت انگشتای کوچولوش تو کیک بزنه و... مامان جونم برای دیدن بقیه ماجرای تولدت لطف کن برو ادامه مطلب.. خوب حالا وقتشه چنگال و بردارم و کیک تولد مامانم و بخولم خیلیییییییییییییییییی خو...
19 تير 1394

اولین باری که به مهد کودک رفتی

 نیکا جون عزیز دل مامان؛روزهای زندگی ام گرم می گذرد با تو،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی... با تو گرم هستم و نمیسوزه عشقمون،ای خورشید خاموش نشدنی... ساعت عشقمون تموم لحظه های زندگیست،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست... مامانی همه آدم ها برای خودشون آرزوهای بزرگ و کوچیک دارن که به خیلیاشون میرسن و یا به خیلیاشون نمیرسن،منم یکی از بزرگ ترین آرزوهام این بود که شما بزرگ بشی و کلاسهای مختلف ببرمت و پشت در کلاس بنشینم و با عشق منتظرت باشم تا از کلاس بیای بیرون و با لبخند ازت بپرسم خوب مامانی امروز از خاله مهربونت چی یاد گرفتی،مثل همه ی مامانای مهربون دیگه،اما اصلا فکرش نمیکردم که خداجون به این زودی آرزوم و برآ...
5 خرداد 1394

آخر هفته ای شاد در کنار اقوام

گل همیشه خندون مامانی؛سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام پنج شنبه شب برای مهمونی به منزل پسرخاله ی بابایی رفتیم،شب هم اونجا خوابیدیم و برای ناهار به دریاچه خلیج فارس چیتگر رفتیم،خیلی روز خوبی بود و شما هم کلی بازی کردی و خوش گذروندی. بازم تا چشمای قشنگت به آب افتاد کلی ذوق کردی به به چقدر مزه میده آدم از دست باباش غذا بخوره مامان جون نمیشه از لابه لای نرده ها بری داخل باید دور بزنیم مامانی زود باش بیا بلیم سسله سوال شم یزله سسله بازی تنم بیام، باشه اینم عکس شماو هستی کوچولو دختر پسر خاله ی بابایی اینجا می خواستی آب بریزی تو در...
5 خرداد 1394

دومین سفر شمال درسال94

سلامی زیبا به زیباترین دختر دنیا؛ مامانی می خوام از سفری برات بنویسم که بابایی یهویی ترتیبش داد،سفری یهویی اما خیلی عالی... همسفرامون یا بهتره بگم خوش سفرامون:عمو وحید و خاله میترا و کیان کوچولو بودن مقصدمونم شهر (فومن)بود. سفر را دوست دارم... اما آنگاه که هم قدم با تو و بابایی باشم به سوی جنگلهای مه گرفته... کنار دریای آرامش با شما بودن،نم نم باران و حریق آتشی که ما ساخته ایم از هیزم های خشک،بوی خاک... و صدای دوست داشتنی تو که با لحن شیرین کودکانه ات برایمان می خوانی باز "یه توپ دالم قلقلیه..." مامان به قربون قشنگیات که زیبایی ماسوله را چند برابر کرده... ...
31 ارديبهشت 1394

یه روزپرازشادی تودنیای بازی

دختر قشنگم نیکا جونی مامان؛ بابایی مهربونت تا یه روز تعطیل از راه میرسه به هر بهونه ای چه تو خونه چه بیرون از خونه برنامه ریزی میکنه اون روز شما شاد باشی و بهت خوش بگذره،هر چند که شما انقدر عاشق بابایی مهربونت هستی که روزای عادی هم با شنیدن صداش از پشت تلفن و دیدن روی ماهش وقتی که از سر کار میادچنان خنده رو لبای قشنگت میشینه و بانشاط میدوی طرفش و محکم بغلش میکنی و خیلی مودبانه و ملوسانه سلام میکنی و به نظر من یکی از قشنگ ترین صحنه های زندگیمون بوجود میاری و زندگی من و بابایی با وجود تو پر از این صحنه های زیبا و به یاد ماندنیست.آخ مامانی انقدر حرفای خوب زدم که داشت یادم میرفت بقیه مطلبم بنویسم روز جمعه من و تو و بابایی به همرا...
20 ارديبهشت 1394

حضور باشکوه دخترم در مراسم دعای کمیل

سلام مهربونم؛ می خوام برات از یه روز قشنگ پنج شنبه ی با تو بودن بگم،البته همه روزهای خدا زیباست و حضور دوست داشتنی تو این روزهارو زیباتر می کنه، این پنج شنبرو خیلی دوست داشتم آخه شما از صبحش طبق هر روز شیرین کاری می کردی مخصوصا اینکه بابایی هم پیشت بود آخه بابایی اکثرا روزهای پنج شنبه تعطیله،و یه دلیل بزرگ قشنگتر کردن این روز این بود که سه تایی(من وتو بابایی)ساعت 9/5شب با لطف خدای مهربون و به پیشنهاد بابا جون قسمت شد بریم دعای کمیل،نیکای عزیزم خیلی وقت بودکه دلم دعای کمیل می خواست.فرشته کوچولوی مامان قبلنا هم کم و بیش دعای کمیل می خوندم اما اون شب وقتی بین فرازهای زیبای دعای کمیل چهره زیبای تورو میدیدم انگار... دورت بگردم ک انقدر...
19 ارديبهشت 1394